تبليغاتX
از خودگذشتگی - عاشق صدساله ام توبه کجا من کجا

امروز نه عکس دارم نه خبر واستون چون حدود یه ماهه اصلا تو نت نیومدم و حتی کامپیوترم رو هم روشن نکردم اما می خوام دلیل اینکه این همه وقت نبودم را بگم اگه بخوام دروغ سر هم کنم باید بگم که کام÷یوترم قاطی کرد دادم درستش کنم اما درست کردنش دو روز طول کشید و نبودنم یه دلیل دیگه داشت یه جورایی می خواستم توبه کنم که متاسفانه نشد از چی؟ معلومه از هواداری پوریا مدت ها بود بهش فکر می کردم من چرا باید کسی رو دوست داشته باشم در صورتیکه اون اصلا من رو نمی شناسه و حتی یه دفعه هم ندیده من رو مگه اون کیه ؟مگه من کیم ؟چقدر باید هواداری کسی رو بکنم که حتی یه دفعه هم از نزدیک ندیدمش تمام رفتار هایش هم توی تلویزیون ممکنه دروغ باشه به هر حال هیچ کس که آبروی خودش رو جلوی دوربین نمی بره من حتی واسه دیگر هوادارانش هم ارزشی ندارم و خوش خیالیه که فکر کنم واسه ی اون ارزشمندم پس چرا بیخودی واسش می نویسم اگه کسی بهش توهین کنه ازش دفاع می کنم حتی شخصیت خودم رو خرد می کنم تا اون سرافراز باشه  این بود که با خودم گفتم دیگه بسه هر چی این آدم رو دوست داشتی باید برگردی از همون چیزی که اسمش رو گذاشتی دوست داشتن اصلا انگار نه انگار 22بهمنی بوده و فرار بزرگی و فرهادی و محرمی و وفایی و ماه رمضونی و شاهینی و ....................اما نمی تونستم فراموش کنم یعنی به این راحتی ها هم که فکر می کردم نبود خصوصا اینکه من شاید بتونم کارهایی را که آدم ها انجام می دهند ببخشم یا بهتر بگم فراموش کنم اما نمی تونم آدمی رو فراموش کنم این بود که تصمیم گرفتم به جای فراموش کردن ازش متنفر بشم طوریکه وقتی اسمش میاد حالم به هم بخوره  اما همین جوری نمی شد تنفر هم مثه دوست داشتن دلیل می خواد دلیلی ئاسه تنفر پیدا نکردم به خاطر همین تصمیم گرفتم خودم دلیل بسازم تمام خصوصیاتی که از پوریا می دونستم گذاشتم کنار جسم خالی از خصوصیات اخلاقیش رو گذاشتم جلوی چشمم یعنی به خاطر اوردم حالا من می تونستم این آدم رو طوری بسازم که حالم ازش به هم بخوره اول از هم یه لباس مشکی که دکمه هایش هم تا چاک سینه بازه بعد هم یه دونه از دستمال ها که نمی دونم اسمش چیه اما مثه لنگ می مونه روی گردن و یه سیگار هم کنار لبش طوریکه وقتی سیگار تو دهنشه هم بتونه حرف بزنه خب حالا شد یه لات بی سر و  البته یه کت مشکی که  آستینش هم پاره است چاشنی خوبیه و موهایش هم کوتاه کوتاه وچرب چرب که از بس حموم نرفته موهاش فرشده رفته هوا البته با 50-60تا شپش خوشگل  گنده لات محله   یه آدمی که سگ هم پیشش پادشاست رکیک ترین کلمات در نظر ما واسه اون قشنگ ترین کلماته می مونه طرز حرف زدنش که خب لاتیه دیگه   اعتیاد هم بد نیست ها آره نه تنها یه لات بی سر و پا بلکه یه معتاد بی سرو پا هم هست که حتی مواد فروش هم ازش فرارین  باباش که از دستش دق کرده و مرده مادرش هم که اگه حرف بزنه انقدر از دستش کتک می خوره که آرزوی مرگ کنه گرچه نفرین مادرش همیشه دنبالشه اما نمی دونم چرا کله پا نمی شه

این پوریا با این خصوصیات کسی بود که حتی وقتی اسمش میومد حالم به هم می خورد هر شب اون رو با این خصوصیات به یاد می اوردم که مبادا دوباره ......دیگه و.اقعا ازش متنفر بودم و می تونستم اسمش رو از سرنوشتم پاک قبل از اینکه بخوام شروع کنم به عوض کردن خصوصیاتش که نتیجه اش متنفر شدنم بود ازش از خدا کمک گرفتم یه عالمه باهاش دردودل کردم و گفتم دل من الکی خجستس یه کاری کن که دیگه اینجوری نباشه فکر کردم حرفم رو قبول کرد اما به نظر میاد که نکرده بود

شب هم تاریک بود هم آروم و هم می تونستم چشم هایم رو ببندم و به خاطر همین من شب ها این تصورات را درباره ی پوریا می کردم و همونطور که گفتم هرشب اون چهره ساخته شده رو می اوردم جلوی چشمام تا یادم نره ازش متنفرم وقتی خیالم راحت شد که ازش متنفرم و می تونم که فراموشش کنم دیگه بهش فکر نکردم چون می خواستم تموم بشه به نظر می رسید شده یه روز نمی دونم از کی شنیدم هر آدمی باید قابلیت این رو داشته باشه که فراموش کنه من هم شب اومدم با خودم فکر کردم تا حالا چه چیزهایی رو فراموش کردم اما خب یادم نمی یومد چون فراموش کردم ولی اسم پوریا رو که نمی تونستتم تو 2روز فراموش کنم اون یادم اومد اومدم خودم رو تحسین کنم که پافرین من حتی تونستم یه آدم هم فراموش کنم که یه دفعه نا خود آگاه تصویر واقعی پوریا اومد جلوی چشمم  لبی که تا به حال بهش سیگار هم نخورده چه جوری می تونه مواد مخدر رو چشیده باشه دست هایی که همیشه خوبی آدم ها رو از خدا می خواست دست هایی که فقط واسه دعا می رفت بالا چه جوری می تونه بره بالا و مادری رو بزنه که خدای دوم آدمه طرز حرف زدنی که همیشه محترمانه بوده چه می تونه لاتی باشه هزاران بار مجلات زرد واسشس شایعه ساختن بی احترامی نکرده اگه گله مندی کرده این که بهشون بی احترامی نکرده بزرگواریه بزرگواری یه آدم که انقدر بزرگواره چه جوری می تونه از سگ پست تر باشه یا بهتر بگم سگ پیشش پادشاه بده اون پوریایی که من ازش متنفرم پوریا پوسرخ نیست کسی که من حالم ازش به هم می خوره اون پوریای لات بی سرو پاست که 2 کلاس سواد داره نه بزرگواری مثه کسی که سه سال شیفته ی همین بزرگواریش شدم

سخن کوتاه کنم نشد توبه کنم نشد و فقط می تونم این شعر مولوی رو بنویسم اما قبلش خداحافظی می کنم

 یار در امد ز باغ بی خود سرمست دوش

                               توبه کنان!توبه را سیل ببردست دوش

عاشق صدساله ام توبه کجا من کجا!

                            توبه صدساله را یار دراشکست دوش

باده خلوت نشین در دل خم مست شد

                         خلوت و توبه شکست مست برون جست دوش

                 ولوله در کو فتاد عقل درآمد که داد

                     محتسب عقل را دست فروبست دوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 9:14  توسط ملیحه معینی  |